تبليغاتX
http://Shayvard.blogfa.com

http://Shayvard.blogfa.com

Literature

نماد در شعر دیروز و امروز

باد (wind)

باد و پنجره

 باد در بیشتر فرهنگ ها مظهر روح و دم حیاتی عالم است. باد پیك ایزد است . به دلیل انقلاب درونی باد، بادها نماد بی ثباتی، ناپایداری، بی استحكامی و گریزپایی هستند.

در نمادگرایی هندو، خدای باد یا «وایو» [vayo] همان نفخه كیهانی است. باد از یك طرف پدیدآورنده «باران» یعنی حیات و از طرف دیگر به وجود آورنده «توفان» یعنی مرگ است. در كتاب «زبور» باد پیك الهی و همسنگ فرشتگان است. حتی باد اسم خود را به (روح القدس) می دهد.

در آیین اوستایی، باد نقش پشتیبان جهان و تنظیم كننده توازن جهانی و اخلاقی را بر عهده دارد. در عرفان اسلامی باد نشان و خواست و قدرت الهي است.                                                               

چون از ایشان مجتمع بینی دو یار
هم یكی باشند و هم ششصد هزار
بر مثال موجها اعدادشان
در عدو آورده باشد بادشان

 (مثنوی، )  

 و باد صبا اشاره است به نفحات رحمانیه كه از مشرق روحانیات می آید:

تو گرخواهی كه جاویدان جهان یكسر بیارایی

صبا را گو كه بردارد زمانی برقع از رویت

(حافظ، غزل 95)

 

همچنین در مثنوی باد مظهر روح پرندگان است. قدما معتقد بودند كه پرندگان روحی شبیه آنچه در حیوان و انسان است، ندارند بلكه روح پرندگان باد است، كه علت حركت و زندگی آنها است، به همین جهت پرندگان حشر ندارند.

آسمان

كم ز بادی نیست شد از امر كن

در رحم طاووس و مرغ خوش سخن

(مثنوی، ۴۶۹۰/۳)

 

مرغ از باد است كی ماند به باد    نامناسب را خدا نسبت بداد

(مثنوی، ۲۴۰۸/۴ )

 

در اشعار عرفانی ، «باد» مظهر راحت و انس نیز هست و به خاطر اینكه از دم رحمان بهره مند است، راحت رسان دلهاست.

در شعر _ سهراب سپهری _ باد نماد هوشیاری و آگاهی است و دانش آفرین است:

«عبور باید كرد

صدای باد می آید، عبور باید كرد

و من مسافرم، ای بادهای همراه»

 

یكی از نمادهای باد در شعر كلاسیك ایران، نابودی است:

دو هزار عهد كردم كه سر جنون نخارم

ز تو در شكست عهدم زتو باد شد قرارم

(كلیات شمس، غزل 828)

 

این نماد در شعر معاصر ایران تكرار شده است:

پاییز

كاروانی در سفر

حماسه ای در باد

سایه ای بر باد...

بركتیبه باد

(حسن رجبی، دشنه و ماه)

 

 

در شعر بالا باد نمادی از گذرزمان، رویش، حركت، ویرانی و نابودی است.

در شعر شفیعی كدكنی، باد نمادی از خوبترین شاهد است:

ای باد ای صبورترین سالك طریق
ای خضر ناشناس كه گاهی به شاخ بید
گاهی به موج بركه و گاهی به خواب گرد
دیدار می نمایی و پرهیز می كنی

  (از زبان برگ، ص47)

 

باران (Rain)

 باران، در سراسر جهان نمادباروری، رحمت و تبرك الهی است:

نیستیم از جلوه باران رحمت ناامید

تخم خشكی در زمین انتظار افشانده ایم

(صائب)

 

برگ و شبنم

در اسطوره های یونانی همه خدایان آسمان و زمین را با باران بارور می سازند: «باران از آسمان فرو می ریزد، زمین را باردار می كند، از این رو برای انسان و حیوان، گیاه و حبوبات به دنیا می آورد.»

در شعر معاصر نمادهای گوناگون باران را می توان یافت. باران گاه نمادی از آزادی است:

... و درون كومه تاریك من كه ذره ای با آن نشاطی نیست

قاصد روزان ابری، داروك كی می رسد باران.

(نیما یوشیج - داروك)

 

باران در شعر سپهری شوینده گرد و غبار عادات و تازه كننده است:

فكر را، خاطره را، زیر باران باید برد

با همه مردم شهر، زیر باران باید رفت

دوست را، زیر باران باید دید

عشق را، زیر باران باید جست

(سهراب سپهری )

 

باران رمز نگاه تازه و برداشت بدون شائبه است:

یك نفر آمد كتابهای مرا برد.... میز مرا زیر معنویت باران نهاد

(سهراب سپهری، تا نبض خیس صبح )

 

در شعر شفیعی كدكنی، باران نماد تازگی و طراوت و شویندگی و پاكی و عالم قدس است. باران زمانی كه آخرین برگ سفرنامه را می نویسد به ما می گوید:

دریا در تاریکی

 

آخرین برگ سفرنامه باران

این است

كه زمین

چركین است

(شفیعی كدكنی)

 

باران در شعر او نماد حیات بخشی نیز هست:

باران، سرود دیگری سركن

شعر تو با این واژگان شسته

غمگین است

(شفیعی كدكنی، برای باران)

 

باران در شعر او گاه نمادی متفاوت با نمادهای همیشگی است؛ با نماد بی رحمی، گستاخی و خرابكاری در مجموعه هزاره دوم آهوی كوهی ظاهر می شود.

 

جنگل (Forest)

قلمرو روان و اصل مؤنث است. محل امتحان و راز آشنایی، خطرات ناشناخته و تاریكی است. ورود به جنگل تاریك یا افسون شده نماد آستانه است. دست به گریبان شدن جان با خطرات ناشناخته؛ قلمرو مرگ، رازهای طبیعت یا جهان معنوی كه انسان برای یافتن معنی اش باید در آن نفوذ كند:

هنوز جنگل ابعاد بی شمار خودش را نمی شناسد.

هنوز برگ سوار حرف اول باد است.

(سهراب سپهری _ مسافر)

 

جنگل

در شعر سهراب سپهری جنگل هم سمبل مرگ است، هم سمبل آرامش و ملكوت و روحانیت. در شعر او هم معنویت و آرامش است و هم مرگی كه منجر به حضور در دیار دوست می شود.

در مورد صورت مثالی «جنگل» باید گفت كه این نماد نشانه محل امن، خلوت و راحت نزد انسانها است، جایی كه هیچ اثری از ظلم و بدی وجود نداشته باشد. صورت مثالی جنگل، تجلی گر بهشت در ناخودآگاه انسان است، مكانی مقدس كه تمامی مظاهر حیات در آن جمع شده اند.

در جنبه های ناخودآگاه نوع بشر وقتی آرزوی بازگشت مجدد به بهشت سركوب شد و به ناخودآگاه رانده شد از طریق بعضی از نمادها سربرآورد، از جمله در واژه «هیچستان» در شعر سپهری است. همان نقش عاطفی كه بردوش واژه «هیچستان» در شعر سپهری است، در شعر نیما با همان نقش واژه «جنگل» عینیت می یابد:

یادم از روزی سیه می آید و جای نموری

در میان جنگل بسیار دوری

آخر فصل زمستان بود و یكسر هر كجا در زیر باران بود

مثل اینكه هر چه كز كرده به جایی

بر نمی آید صدایی

صف بیاراییده از هر سو تمشك تیغدار و دور كرده

جای دنجی را

جنگل

یاد آن روز صفابخشان

مثل اینكه كنده بودندم تن از هر چیز

می شد از روی این بام سیه

سوی آن خلوت گل آویز

تا گذارم گوشه ای از قلب خود را اندر آنجا

تا از آنجا گوشه ای از دلربای خلوت غمناك روزی را

آورم با خودم

(نیما _ یاد )

 

دریا (Sea)

دریا و اقیانوس در فرهنگ غرب نماد آبهای آغازین؛ آشفتگی اولیه؛ بی شكلی؛ هستی مادی؛ حركت بی پایان؛ غیرقابل درك، مرگ و تولد دوباره، ابدیت و مادر كبیر است. در فرهنگ سمبلها آمد ه كه دریا و اقیانوس رمز ناخودآگاه است و كشتی وسیله ای است كه با آن به سفر ناخودآگاه می رویم. اقیانوس هم گاهی سمبل زن یا مادر است و بازگشت به دریا معنی بازگشت به سوی مادر و مرگ است.

در شعرهای عرفانی، دریا گاه نمادی از وجود واحد است:

چو دریایی است وحدت لیك پرخون

كزو خیزد هزاران موج مجنون

(گلشن راز )

 

خطر دارند كشتی ها ز اوج و موج هر دریا

امان یابند از موجی كز این بحر سعید آید

(كلیات شمس، غزل 583)

آسمان ابری

 

و گاه نماد عالم معنی و عالم بسیط خداوندی است:

یكی دریا است در عالم نهانی

كه دروی جز بنی آدم نگردد

(كلیات شمس، غزل 658)

 

در شعر جامی، دریا نماد كشش های سرشت انسانی است كه در آن موج های كوه پیكر، چون اشتران مست، كف به لب می آورند و نهنگ وار آدمی را در كام می كشند:

چیست دریا كه دروی بوده اند
وز وصال هم در آن آسوده اند
بحر شهوت های حیوانی است آن
لجه لذات نفسانی است آن
عالمی در موج او مستغرقند
و اندر استغراق او دور از حق اند

 (جامی، سلامان وابسال )

 

در شعر معاصر اغلب دریا نمادی اجتماعی است و مهر آزادی خواهان و مبارزین و آزادی است:

حسرت نبرم به خواب آن مرداب
كارام درون دشت شب خفته است
دریایم و نیست باكم از توفان
دریا همه عمر خوابش آشفته است.

(شفیعی كدكنی، در كوچه باغهای نیشابور)

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 فروردین1388ساعت 11:13  توسط هاله ر. اربابی  | 

به نام عشق

حرف تازه ای برای گفتن ندارم!  

همان حرف های کهنهء نخ نماشدهء رنگ و رو رفتهء مشت خورده.

همان حرف های مردابی٬ تکراری که از بر شده ای.

همان حرف های همیشگی.

افسار قلم را به دست می گیرم٬آنقدر روی تن سپید کاغذ می دوانم که سرش گیج می رود٬تاب

می خورد و سرم جیغ می زند...

اندام نحیفش را در میان انگشتانم به سختی می فشارم ٬

زبان مقدس سخن نویسش را به زمین می کوبم ٬

چشم هایش از کاسه بیرون می زند و آویزان می ماند

چیزی نمانده که جان از تنش به در رود ...

اما تسلیم نمی شود٬ با حنجرهء بریده ناله سر می دهد که ...

حرف های تکراری نمی نویسم .

تن سیاه و کبود کاغذم از بس که زیر تاخت و تاز استر قلمم لگد خوردند٬ جر می خورد و بند بندش از هم

می پاشد٬انگشتانم ... هر کدام به سمتی می دوند.دستانم ... خواب می روند و خروپوف می کنند.

حس نگاریدن ندارم ...!

دریچهء ذهنم را که باز می کنم٬گرد و خاک بلند می شود و بر حلق و حنجره ام می نشیند.

به سرفه می افتم. چشم جز خروارها خرت و پرت اوراق شده چیزی نمی بیند.

ناامید می شوم٬ دست می شویم ٬ پا پس می کشم٬ در چنگال مهلک تنهایی٬خویشتن را رها

می کنم. روحم اشک می ریزد ٬ بی قرار می شود ٬ جسمم آب می شود ٬ قلبم مشتش را گره می کند

منزجرانه به سینه ام می کوبد٬ رگ هایم اعتصاب می کنند٬ خونم به جوش می آید٬ سلول هایم شاکی

 می شوند ٬ استخوان هایم بی قید و بند می شوند٬

و زندگی ٬

واژگونانه ٬ حیات خویش به دار می آویزد.

زیرا حرف تازه ای برای گفتن ندارم...!

و اما........

حضور تو ٬فریاد فنای مرا می شنود٬

وظهورت٬ بنیاد بقایم را پی می ریزد...

نگاشتم: تو

آری تو همان حرف تازه ای ٬ که از تکرارت مکدر نمی شوم !

و این گونه ٬ قلم آسیمه سر به سویم دوید ٬ و به خاک دستانم سجده برد ٬

وکاغذم از نو جان گرفت ٬ و گونهء خالی و بی خالش را به بوسهء قلمم سپرد ٬

و انگشتانم ٬ از کابوس دهشتناک غفلت و بی تویی٬ تهی وار بر خاستند ٬

واما ٬ دریچهء ذهنم ٬ قفل و بست خورد از حرف های طلایی و ابریشمی

روحم بال پریدن گرفت ٬ پر کشید تا آ بی آسمان

و دست سرخ و گلگون قلبم ٬ با یاد تو جان گرفت و سینه ام را نوازش داد

و استخوان هایم پایبند شدند و سلول هایم صلح کردند و رگ هایم پیمان اعتصاب شکستند

زیرا سبد سبز اندیشه هایم گلباران نام توست ٬ یاد توست ٬ مهر توست...

آری ٬ از تو نوشتن بی منزله نیست ...   ٬دیگر بار و دیگر بار از شمیم شوریدگی و شیدایی نامیرای

عشق بر پیکرهء میرای روحم ببویان تا...

                                                                                                                 برای همسفرم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 بهمن1387ساعت 21:11  توسط هاله ر. اربابی  | 

                                                      یا حبیب   

سنگ برسر می زنم٬آتش بگیرد جان من

سنگ را بر سنگ زن٬آتش بگیرد خان و خن

راست کن قامت چو سرو آزادباش ازخویشتن

راست پنداری که سرو آزاد شد از انجمن

در فنا دامن زدن هستی و یکرنگی بود

هست کن جان مراتاجان فزاید جان من

گو بمیرای محتسب کاینجا خراب آباداوست

می بیاور ساقیا تا جامه پوشانم سخن

توبه فرما و به مستی بادهء هستی بنوش

مست گردان جان صحو و دور شوازعیب وظن  

بازی میخانه شاه و مات و سربازی نبود

سربباز ای شاه دل در بند رای اهرمن

  درطلب هستی خود دادم به دام راه او

صید گشتم ٬ وارهاندم از تن خود٬خویشتن

هرچه را سامان پذیرد از سر ویرانی است

رو تو ویران شو در این دیر خراب آباد تن

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 دی1387ساعت 15:50  توسط هاله ر. اربابی  | 

                                            یا غفارالذنوب

از نقطه ای و خاکی برخاسته ام ٬ کویر.

جایی که آبادی نیست ٬ جایی که سعادت و رفاه و برخورداری نیست.                                

 خشکی است و فقر و سختی زندگی.

و از طرفی وابسته به نژادی هستم که در آن خون هیچ شریفی از آن هایی که شرافتشان به طلا و زر

 و زور وابسته است ٬ خوشبختانه نیست.                            

                                                                                                  (شهیددکترعلی شریعتی)                                      

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 دی1387ساعت 15:21  توسط هاله ر. اربابی  | 

                                                   یا کریم 

من به این محتاجم دام راهم باشی!

سخت از من شدن سرد خودم غمگینم!

من به این شب که از این روزنه ها می روید٬

وبه این ظلمت محض٬

وبه خود خواهی تلخ و سیه من شدنم ٬

وبه هر روز که از صبح غزل می میرد٬

وبه هر ظهر که هر بار خدا

در پس پنجره ها

نور در می تابد٬

عشق را می خواند٬

نگران نیست دلم ٬در پس پنجره ها

شمعدانی وجودم مرده است

(من)

چه تنهایی سخت و عبثی است

من به هر صبح...به هر ظهر...به هر عصر...

که خورشید حیاتم خاموش

در پس موج و تلاطم به تباهی تن داد

و به هر شب

وبه هر قهقههء مرگ شبانگاهی خواب آسودم

غمگینم...

دام راهم باشی٬

                       دانه ها برچینم٬

                                                 و ز خود وارهم و ره بینم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 آذر1387ساعت 15:38  توسط هاله ر. اربابی  | 

 

                                                   یا علیم    

خدایا!

به من زیستنی عطا کن که در لحظهء مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بیهودگیش سوگوار نباشم.

خدایا!

تو چگونه زیستن را به من بیاموز ٬چگونه مردن را خود خواهم آموخت.

خدایا!

رحمتی کن تا ایمان٬نان و نام برایم نیاورد٬قوتم بخش تا نانم را و حتی نامم را در خطر ایمانم افکنم.

خدایا!

مگذار ایمانم را به اسلام و عشقم را به خاندان پیامبر ٬مرا با کسبهء دین و حملهء تعصب هم آواز کند.

خدایا!

مرا از این فاجعهء پلید مصلحت پرستی که چون همه کس اسیر شده است٬ وقاحتش از یاد رفته و بیماری شده است که از فرط عمومیتش هر که از آن سالم مانده باشد بیمار می نماید ٬ مصون دار تا به رعایت مصلحت ٬ حقیقت را ذبح شرعی نکنم.

                                                                                                   (شهید دکتر علی شریعتی)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 آذر1387ساعت 15:6  توسط هاله ر. اربابی  | 

                                                  یا سمیع        

سنگت شکست صحبت ایام دور را

رنگت بریخت صبر و قرار صبور را

دستم گرفت گوشهء پیراهن تو را

چشمت ندید دیدهء خاموش کور را

شیرین تر از همیشه برت شکرین دهان

ای خسروا چه شد همه ماهور و شور را

قامت کشیده ای به سرم سایه گستری

لیکن نبود جز سیهی پیل و مور را

چشمم خمار روی و رخت لیک ساقیا

هیچت نبود میل و نظر عکس حور را

ساز دلم شکست از آن زخمه ها که رفت

نور و نوا برآید از این تار وتور را

در پیله ام تنیدم و پروانه هم بمرد

گهواره ای که موت وحیاتست گور را

بر گرد صورت قمرت همچو شایورد

گردی شدم که نور تو دزدید نور را

..................................

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 آذر1387ساعت 14:17  توسط هاله ر. اربابی  |